تبليغاتX
رادیو نوشت - دکتر نصر یا دکتر سروش ؟ مسئله این است!

رادیو نوشت

رادیو نوشت. سایت شخصی ناصر عابدینی

نقدی بر نحوه رویارویی اندیشه ای دکتر نصر و دکتر سروش

 

در فرانسه در ماه مه 1968 این شعار سیاسی در بین چپ گرایان رایج شد که " بهتر است با سارتر غلط بيندیشیم تا با آرون درست ! " به نظر می رسد این جمله اوج تعصب گرایی را به شکل عینی در رویارویی با حقیقت نشان می دهد. ژان پل ساتر (1980 – 1905) و ریمون آرون (1983 – 1905) دو همکلاسی و دو متفکر هم عصر فرانسوی که یکی (سارتر) منتقد وضع موجود بود و آن دیگری (آرون) مدافع آن. آرون استاد کرسی جامعه شناسی دانشگاه سوربن و سپس استاد در کولژدوفرانس بود و سارتر ، رمان نویس ، منتقد ادبی و فیلسوفی اگزیستانسیالیست.

احتمالا هر یک از آن دو درستی – نادرستی در اندیشه خود داشتند و هیچ یک از این لحاظ مطلق نبودند اما تعصب می توانست هم عصران آنان را از ارزیابی واقع بینانه اندیشه هر یک محروم کند و جمله مطلع مقاله نشانه آن تعصب است.

با این مقدمه می پردازم به بحث اصلی این مقاله یعنی نگاهی کوتاه به چگونگی رویارویی دکتر سید حسین نصر و دکتر عبدالکریم سروش درباره رابطه تجدد و دین و بیش از هرچیز نحوه ابراز نظر هر یک درباره دیگری. قصد ما در اینجا آن است که از هر دو متفکر بیا موزیم و هر کدام که سخنی به حق می گوید و نتیجه گیری منطقی می کند آن را پذیرا باشیم. نه می خواهیم بگوییم:

" اگر با نصر غلط بيندیشیم بهتر از آن است که با سروش درست بیندیشیم " و نه می خواهیم بگوییم " اگر با سروش غلط بيند یشیم بهتر از آن است که با نصر درست بیندیشیم" . در پیش گرفتن چنین رویه ای در واقع اوج لجاجت در برابر پذیرش حقیقت است که نه مقبولیت دارد و نه مشروعیت.

پرسش مهمی که در ابتدای این مقاله طرح می کنم آن است که چرا هنوز "عقلانیت انتقادی" ما نتوانسته است "ادبیات انتقادی" فارغ از خشونت بیافریند؟ چرا هنوز بسیاری از دانشمدان و متفکران و روشنفکران ما هنگامی که مواجهه ای در باب اندیشه صورت می گیرد، اختیار از کف می دهند و برای در هم شکستن شخصیت رقیب، چشم بر هم می نهند و در حق یکدیگر الفاظ نامناسب به کار می برند ، افشاگری می کنند و حوزه خصوصی یکدیگر را نشانه می روند تا با تحقیر طرف مقابل ، قوت اندیشه اش را فروکاهند؟

از جناب دکتر سروش آغاز می کنم. مطمئنا خود دکتر سروش سالهاست که بر این مرام پای فشرده و همواره بر آن تاکید داشته که در دام مغالطه نقد "اندیشمند" به جای نقد "اندیشه" فرو نغلتیم و انگیزه را به جای اندیشه نگیریم. اما به چه علت ایشان به جای پرداختن به واکاوی اندیشه های دکتر نصر و ارزیابی آنها به ارزیابی و تصویرسازی از شخصیت وی دست می زند تا او را از میدان به در کند معلوم نیست و جای شگفتی دارد!

دکتر سروش به هنگام نقد اندیشه طرف مقابل، او را "ناآزموده" و "توهم گرا"

می نامدکه این نحوه نقد کردن، چیزی نه به اندیشمند طرف مقابل می آموزد و نه به ناظران این نقد. دکتر سروش می گوید:

"... هنوز هم پاره ای از ناآزمودگان و سنت گرایان می پندارند فلسفه اسلامی، اشرف و اصح فلسفه های موجود است ..." ( روزنامه شرق 29/5/1385 )

از طرفی دیگر از فیلسوفی که همواره یکی از آموزه هایش به جامعه ایرانی آن بوده است که فلسفیدن را نباید با اخلاق، خلط کرد، انتظار نمی رفت که در پرداختن به موضوع "فهم تجربه اسلام در دوران مدرن" و پاسخ منقی دادن به طرف مقابل، سخنی گوید که نه شایسته مقام علمی اوست و نه شایسته مقام علمی طرف مقابلش.

دکتر سروش می گوید: "بر خلاف پندار و کوشش سنت گرایان که رجعتی خام و ناممکن به گذشته را خواستارند و البته آن را با جامه ای از الفاظ پرطمطراق می پوشانند و سرحلقه آنان روزگاری در دفتر فرح پهلوی با تلسکوپ اشراق به دنبال امر قدسی در آسمان حکمت خالده می گشت." ( روزنامه شرق ، 29/5/1385 )

از فیلسوف و متفکری به مانند دکتر سروش انتظار می رود که خود در رد و اثبات یک موضوع اولا – فیلسوفی کند و ثانیا – از " هستهای تاریخی " ، باید و نبایدهای اخلاقی " را برای ارزیابی یک نظریه استخراج نکند و ثالثا – خود نیز در دام بهره گیری از الفاظ پرطمطراق و جامه پوشی برای کلمات فرونغلتد.

به راستی " دفتر فرح پهلوی " و " تلسکوپ اشراق " و یا " پا گذاشتن به میدان آوازه جویی " چه قوت منطقی ای برای رد " ایده جستجوی امر قدسی " در " حکمت خالده " دارد ؟ ممکن است از " قوت اخلاقی " برای نا موجه ساختن چهره اندیشه ورز برخوردار باشد اما مطمئنا از " قوت منطقی " برخوردار نیست و برای زایش نتیجه ای از جنس اندیشه ( همچنان که دکتر سروش سالهاست بدان اعتقاد دارد و در کتاب دانش و ارزش مفصل به آن پرداخته است ) عقیم خواهد ماند.

من از " فلسفه قدیم " چندان اطلاعی ندارم چنانکه از " فلسفه جدید" . فقط از دید روش شناسی و فلسفه تحلیلی به آن می نگرم و توقع " وضوح مفهومی " به معنای ویتگنشتاینی آن را دارم.

این که دکتر سروش می پرسد : " فعال کردن فلسفه قدیم که پیدا نیست چه معنا و چه مبنا و روش و فایده ای دارد ؟ " و سپس پاسخ می دهد : " اینها همه الفاظ تهی و عبارات نیندیشیده ای است ... " ( روزنامه شرق ، 29/5/1385 ) آیا منظور دکتر سروش ، بازتعریف سنت گرایان کنونی از فلسفه قدیم است که او این مجموعه معارفی را الفاظ تهی و عباراتی نیندیشیده تلقی می کند و یا منظور خود فلسفه قدیم است که چنین مشخصه ای دارد ؟ یا منظور خود این ادعا است ؟

در هر صورت باز این سنت قدیم فیلسوفان را برای خود یادآور می شوم که برای رد فلسفه نیز می بایست فیلسوفی کرد. اینکه اینها همه الفاظی تهی و عباراتی نیندیشیده است فیلسوفی کردن نیست.

از دکتر سروش می پرسم به فرض اگر ثابت شد که همه آنها الفاظی پر هستند ( تهی نیستند ) و عباراتی اندیشیده شده اند ( و نه نیندیشیده ) آیا در این صورت نمی توان آنها را به طور منطقی رد کرد ؟ و یا به عبارتی دیگر آیا فقط هنگامی می توانیم یک ایده و یا یک سنت فکری را رد کنیم که بتوانیم ثابت کنیم که دو مشخصه دارند :

1. الفاظ آن تهی اند

2. عبارات آن نیندیشیده اند ؟

مطمئنا هم عالمان و هم فیلسوفان که افکارشان و نظریه هایشان یا رد و یا تعدیل شده است اغلب با قوت فکر به ابراز نظر پرداخته اند اما ممکن است غلط اندیشیده باشند اما از نیندیشیدن ، اندیشه ای متولد نمی شود.

اما درباره دکتر نصر. شاید بتوان دیدگاه اصلی دکتر نصر درباره دنیای مدرن و دین را با چند اصطلاح اساسی که وی فراوان از آنها بهره می برد بهتر فهم کرد. این اصطلاحات عبارتند از : امر قدسی ، معرفت قدسی ، سنت ، حکمت جاودان ، دنیای مدرن ، عقل کلی و عقل جزیی. از دیدگاه دکتر نصر " انسان هزاران سال بود که مطابق با فرمان سنت زندگی می کرد. اما در حدود پنج قرن است که در غرب اتفاق دیگری رخ داد. دوره رنسانس ، نشانه آغاز فرایند دنیوی سازی مفرط معرفت و انسان بود. در این دوره ، خرد از منشا وجودیش که عقل کلی و وحی بود جدا شد. حکمت باستان که بر اساس اصل قدسی سازی عقل کلی بناگذارده شده بود به آرامی از سنت زنده غرب یعنی مسیحیت جدا شد. سنت به معنای حقایق یا اصولی است که دارای منشا الهی بوده و بر بشر و در واقع بر کل قلمرو کیهانی ، وحی و الهام شده است. زیستن در جهان سنتی یعنی تنفس در جهانی که در آن آدمی به حقیقتی فراتر از خودش متصل است و اصول و حقایق را از آن دریافت می کند. " ( اقتباس از کتاب معرفت و امر قدسی )

از طرف دیگر دکتر نصر " اصولا با روایتهای مدرن از دین مخالف است فقط به این دلیل که مخالف سنت می باشد. " نتیجه آن می شود که هرچیزی که ضد سنت است باطل است. اگر چنین قطعیتی در ابراز صحت و سقم یک نظریه وجود دارد باید آن نظریه تماما شفاف باشد و جزییاتش به خوبی تعریف شود. دکتر نصر حتی انسان مدرن را در ضدیت با سنت تعریف می کند : " انسان مدرن ، افکارش پر از مفاهیم ضد سنت و اعمالش خالی از امر قدسی است. " ( روزنامه شرق 25/5/1385 )

دکتر نصر در بخشی از مصاحبه خود می گوید : " بنده به بیشتر روشنفکران نیمه متجدد و مسلمان توجه زیادی ندارم و اصالتی در فکر آنها نمی بینم. " ( روزنامه شرق ، 25/5/1385 ) این چنین نگاهی البته سب خواهد شد که ما تاثیر بسیاری از روشنفکران و متفکران جامعه خود را نادیده انگاریم. آنان به هر روی در جامعه ما تاثیرگذار بوده و شماری از آنان نقش بسیار سترگی در تحولات اجتماعی و فرهنگی و سیاسی جامعه ما داشته اند. (مانند دکتر علی شریعتی به عنوان یک روشنفکر دینی) بی توجهی به آنان و ارتباط برقرار نکردن با آنها و یا سخن گفتن به گونه ای که یکدیگر را دشمن هم قلمداد کنیم به نفع هیچ کس نیست. اینگونه ، اندیشمندان دیگر را کوچک شمردن ما را در جاده جر و بحثهای طولانی و بی ثمر نگاه خواهد داشت و ممکن است دیگران را نیز به دنبال خود به همین راه بی ثمر بکشانیم.

از جناب دکتر نصر انتظار می رود از آنجا که سخت پیرو سنت است همچون الگوهای سنتی فکری ای که به آنان علاقه مند است ، برای یک گفتگو ثمر بخش با رعایت موازین اخلاقی از خود نرمش نشان دهد و با پرهیز از اتهام بی خبری به دیگران برای آنان نیز همچون خود خردمندی و قوه تمیز قائل شود. از این نوع الگوهای سنتی مورد علاقه دکتر نصر می توان به نشست و گفتگوی بوعلی سینا و ابوسعید ابو الخیر نام برد که هر یک دیگری را در کمال انصاف توصیف کردند. و یا گفتگوی ابوریحان بیرونی و بوعلی سینا و یا گفتگو و نشست شمس تبریزی و مولوی که ثمره اش خوان فکری و معنوی گسترده ای شد که نزدیک 800 سال است که هر کس را از آن به قدر هم و فهم خود ، بهره ای است.

نکته مهم دیگری که باید در باب " سنت " به آن اشاره کنیم آن است که دکتر نصر می بایست آن بخش از عناصر متشکله سنت را که مقوم و توجیه کننده انواع نابرابری های اجتماعی ، سیاسی و فرهنگی است از آن جدا و روشن سازد. همچنین دکتر نصر باید امر قدسی و معرفت قدسی و حکمت خالده را نه صرفا در روایتهای خوشایند و آرامش بخش از گذشتگان به ویژه بزرگان معرفت ، جستجو کند بلکه باید آن را در تاریخ عینی زندگی مردم کوچه و بازار نیز ببیند و بکاود. در واقع نگرش دکتر نصر بدین شکل به سنت ، نگرشی " نخبه گرایانه " است که در آن مردم عادی کم و بیش مغفول مانده اند.

نتیجه گیری :

همواره این جمله حکیمانه از آموزه های هند باستان برایم یکی از بزرگترین درسهای زندگی بوده است : " اگر کسی را شکست دادی منتظر باش تا او نیز روزی برای جبران آن شکست ، تو را شکست دهد " و این دور باطل آن اندازه ادامه می یابد تا آنگاه که در این میان یکی از آن دیگر در فکر شکست طرف مقابل خود نباشد. در این صورت است که زندگی جریان مطلوب خود را می یابد. عدم پرخاشگری و عدم خشونت از دل چنین اندیشه ای بیرون می آید.

جامعه ما به دلایل تاریخی ، فرهنگی و عوامل دیگر آمادگی ابراز خشونت را دارد. بنا به گفته آجودانی ( 1384 ) حقیقت این است که تاریخ معاصر ما از درون توازن و تعادل سر بر نکرد. دوره تاریخ جدید ایران ، از قاجار تا به امروز ، در بزنگاه های حساس تاریخی ، در گذرگاه های خشونت و افراط و تفریط شکل گرفته است و ساخته شده است. ( مشروطه ایرانی : 25 ) پس به چه دلیل خردمندان این کهن بوم و بر ، با یکدیگر به گونه ای سخن بگویند و یکدیگر را به گونه ای خطاب کنند که بستر مناسبی برای خشونت شود ؟

مسلم هر دو بزرگوار ( جناب دکتر نصر و جناب دکتر سروش ) برای ایجاد جامعه ای که آرامش و امنیت فکری و فردی یکی از مشخصه های آن باشد در تلاش اند. اما چنین برخوردهایی می تواند این آرامش و امنیت را از خود و دیگران سلب کند و ما را یک فضای مناسب برای بحث منطقی و روشنایی بخش ، برای رسیدن به حقیقت بازدارد.

به هر روی ، چه بخواهیم و چه نخواهیم ، هم دکتر سید حسین نصر و هم دکتر عبدالکریم سروش ، بخشی از تاریخ اندیشه کشور ما هستند هر دو آثار فراوانی را نگاشته اند و شاگردان زیادی را پرورده اند. هر دو بزرگوار در آفرینش و بازآفرینی اندیشه های فلسفی و کلامی و تبیین و توصیف دنیای مدرن در ایران نقش ایفا کرده اند.

به عنوان یک مسلمان ایرانی از هر دو عزیز : جناب دکتر سید حسین نصر و جناب دکتر عبدالکریم سروش که عمری را در پژوهشهای علمی و فاسفی و دینی سر کرده اند و اندیشیدن به معضلات امروزین جامعه ما ، دغدغه ذهنیشان بوده است خواهانم به ما کنجکاوان حوزه اندیشه ، " هنر اندیشیدن " را بیاموزند. آنان باید با تامل در مسئولیت خود به عنوان یک متفکر و منتقد ( چه درباره جامعه خود و چه درباره دنیای مدرن ) راه و رسم گفتگوی منطقی فارغ از " جدال برد – باخت " را تعلیم دهند

هر دو بزرگوار " دغدغه ای استعلایی " جهت رویارویی با پدیده مهمی به نام " دنیای مدرن و مدرنیته " و تنظیم رابطه آن با " دنیای سنتی " به ویژه " دین " را دارند. چشم امید ما به تلاش همه کسانی است که خردمندانه در راه اعتلای فکری نسل جوان تلاش می کنند ، به ما می آموزند که صدای یکدیگر را بشنویم ، پیش از آنکه بگوییم ، بيندیشیم و پس از اندیشیدن با رعایت جوانب اخلاقی ، دیگران را از اندیشه خود آگاه کنیم و با رعایت موازین منطقی و اخلاقی اندیشه دیگران را نقد کنیم و از نقد اندیشه خود به وسیله دیگران استقبال نماییم بدون آنکه خود را حق مطلق و طرف مقابل را باطل مطلق بینگاریم ، حتی اگر پس از ارزیابی منطقی اندیشه طرف مقابل ، اندیشه اش مورد پذیرشمان نبود این کلام حکیمانه ولتر را آویزه گوش کنیم که : " من یک کلمه از آنچه تو می گویی قبول ندارم ولی تا دم مرگ برای اینکه تو حق گفتن سخنان خود را داشته باشید مبارزه خواهم کرد. "



 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 0:0  توسط ناصر عابدینی  |