تبليغاتX
رادیو نوشت - زندگی نامه

رادیو نوشت

رادیو نوشت. سایت شخصی ناصر عابدینی

من و زندگی – بخش چهارم : ناصر عابدینی

پیش از رفتن به مدرسه (پیش از سال 1346 خورشیدی ) در خانه ، رادیوی بزرگی داشتیم که پوشش آن چوبی بود . حدود یک تا دو دقیقه طول می کشید تا لامپ های داخل آن گرم شود . این گرم شدن رادیو کم کم  سبب می شد تا بوی چوب آن در فضای اتاق بپیچد. از این رو همواره بوی خوش چوب و صدای برنامه های گوناگون آن ترکیب خاطره انگیزی رادر ذهن بجا می گذاشت. 

یکی از برنامه های ماندگار و به یاد ماندنی رادیو برنامه قصه شب بود. این برنامه با موسیقی بسیار زیبایی که در آغاز آن بود جلوه بیشتری به آن می بخشید. بازیگران پر آوازه ای در برنامه  قصه شب رادیو بازی می کردند که بسیاری از آنان در تئاتر وسینمای کشور نیز مطرح بودند ویا بعدها مطرح شدند : مهین دیهیم ، نیکو خردمند ، ژاله علو ، ثریا قاسمی ، عباس مصدق ،حسین امیر فضلی ، اکبر مشکین وبسیاری دیگر.

یکی از قصه های شب که برایم خیلی خاطره انگیزوجالب بود ماجراهای اسمال آقا در نیویورک بود با بازی هنرمندانه  شادروان عباس مصدق. البته این مجموعه را پس از انقلاب  (حدود سال 1360 خورشیدی) از رادیو شنیدم.

از برنامه ها ی شنیدنی دیگر که معمولا در دوره دبیرستان  گوش می کردم (ازسال 1354 خورشیدی) برنامه بامدادی بود با اجرای عدیلی و مانی (خواجوی ها) که یک هفته به در میان برنامه را اجرا می کردند.  به راستی صدای این دو گوینده از جمله زیباترین صداهایی است که تاکنون شنیده ام. آخرین بار که این دوبا هم برنامه ای را اجرا کردند روایت (narration ) سریالی مستند بود که از شبکه اول سیما در اوایل دهه هقتاد پخش شد با نام : اروپا ، قاره قدرت .  آخرین بار صدای شادروان مانی را در سریال تلویزیونی جنگجویان کوهستان در دهه هقتاد خورشیدی شنیدیم.

برنامه های ماه مبارک رمضان نیز در سال های نوجوانی و جوانی برایم بسیار خوشایند و خاطره انگیز است. برنامه سحرگاهی را شادروان سید جواد ذبیحی اجرا می کرد با هنرمندی تمام. او دعای سحر را با زیبایی و حالی تاثیر گذار اجرا می کرد : اللهم انی اسئلک من بهائک بابهاه و کل بهائک بهی ... برنامه افطارنیز زیبایی های خاص خود را داشت. فردی به نام فاطمی ، سخنران مذهبی آن بود که لحنی شیرین داشت . ربنای افطار را نیز سید جواد ذبیحی اجرا می کرد با این جمله : همه با هم به سوی خدا برویم . بخشی از آن چند بیت از مثنوی مولوی بود :

 گفت موسی من ندارم آن دهان     گفت ما را از دهان غیر خوان

از دهان غیر کي کردی گناه             از دهان غیربر خوان کی اله ...

دو برنامه سخنرانی را نیز به طور مرتب از رادیو گوش می کردم : سخنرانی های دانشمند محترم حسینعلی راشد ( جمله ای که همواره گوینده رادیو آن را می گفت ) و سخنرانی های استاد محیط طبا طبایی در برنامه ای با نام مرزهای دانش . هر دو سخنرانی در پنجشنبه ها بود .

شادروان حسینعلی راشد که به راستی دانشمند بود سخنران مذهبی بود .او بسیار ساده وروان و بامطالعه سخن می گفت . راشد از سال 1320 خورشیدی به دعوت رادیو ایران سخنرانی های خود را در رادیو شروع کرد وتا سال 1357 خورشیدی این کاررا عاشقانه ادامه داد . در باره این دانشمند مذهبی وخطیب توانا در سال 1384 خورشیدی مقاله ای با نام : یادی از پر آوازه ترین خطیب رادیو ، در مجله صدای ماندگار رادیو نگاشته ام .

استاد علامه سید محمد محیط طباطبایی که از مفاخر روزگار ما بود در رشته های گوناگون علمی تبحر داشت از جمله در تاریخ ایران ، پیش از اسلام وپس از اسلام ، درزبان وادبیات فارسی ، درزبان های باستانی ایران زمین ، در تاریخ فلسفه وحکمت اسلامی و در بسیاری دیگر از علوم . آخرین سخنرانی که از وی شنیدم در سال 1358 خورشیدی بود که به معانی وریشه های واژه طاغوت پرداخت .

در دوره نوجوانی و جوانی به برنامه های تلویزیون نیز علاقه مند بودم به گونه ای که دیگر به تلویزیون بیش از رادیو گرایش یافتم. در دهه پنجاه خورشیدی برنامه های متعددی که از تلویزیون پخش می شد سرگرمم می کرد البته نه تا آنجایی که از درس خواندن بازم دارد .چون به درس وسپس به مطالعه بسیارعلاقه داشتم و تقریبا در سال های آخر دبیرستان( 1355-1357) کتاب های گوناگونی می خواندم .

در هفته آینده باز در باره رادیو وتلویزیون خواهم گفت و بسیار مفصل تر درفرصت های بعدی در باره کتاب هایی که می خواندم .

                                                    

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آذر 1388ساعت 14:10  توسط ناصر عابدینی  | 

 من و زندگی –بخش سوم – ناصر عابدینی

رادیو همواره برای من جعبه جادویی خیال انگیزی بوده و هنوز بیش از تلویزیون که جعبه جادویی دیگری است قوه تخیلم را در اختیار می گیرد.

در دوره دبستان و راهنمایی  (از 1346 تا 1353 خورشیدی) برنامه های رادیو برایم جذابیت خاصی داشت . صبح ها پیش از رفتن به  مدرسه ؛  برنامه کودک  رامی شنیدم به ویژه بخش بابا ابر رابسیار دوست داشتم . بابا ابر ؛ ابر آسمانی بود که بچه ها بر پشت آن سوار می شدند و به جاهای مختلف سفر می کردند . هنگامی که بخش بابا ابر پخش می شد گویا خودم نیز بر پشت او سوار شده ام ودر حال سفر کردن هستم . در این حالت نمناکی ابر رادر همه صورتم حس می کردم و از برخورد آن با گونه هایم لذت می بردم .

در سنین نوجوانی و جوانی گهگاه برنامه گل ها را گوش می کردم. این برنامه از آثار همیشه جاویدان شعر، موسیقی و آواز ایران محسوب می شود.

 در آرم برنامه شعری از شاعر شیرین سخن شیراز، سعدی، خوانده می شد:

به چه کار آیدت ز گل طبقی          از گلستان من ببر ورقی

گل همین پنج روز و شش باشد       وین گلستان همیشه خوش باشد

از مشهورترین گویندگان زن این مجموعه برنامه ها، آذر پژوهش و روشنک  بودند که به خوبی از عهده کار بر می آمدند . سرور پاک نشان نیز یکی دیگر از گویندگان آن بود. این زن هنرمند هنوز هم در رادیو فعال است.  پس از ارایه متنی ادبی، یکی از خوانندگان آوازی را در یکی از دستگاه های ایرانی می خواند. از جمله این خوانندگان شادروان استاد ابوالحسن بنان بود.  شمار دیگری از این خوانندگان عبارت بودند از: شادروان استاد حسین قوامی، استاد محمد رضا شجریان ، اکبر گلپایگانی، ایرج خواجه نوری، جلاج تاج اصفهانی،  سید جواد ذ بیحی، عبدالوهاب شهیدی،  و محمودی خوانساری.

موسس برنامه گل ها شادروان داوود پیرنیا بود که این برنامه رادر سال1335 خورشیدی تاسیس کرد. وی برای این برنامه توانست بهترین های موسیقی ایرانی را گرد هم آورد ویکی از پرارزش ترین مجموعه های  موسیقایی - آوازی رابرای ایران زمین به یادگار گذارد. پیرنیا به مدت ده سال، سرپرستی این برنامه را عهده دار بود . پیرنیا درسال 1350 خورشیدی در گذشت. پس از وی استاد محمد میر نقیبی و سپس هوشنگ ابتهاج،  سرپرستی برنامه گل ها را عهده دار شدند.  

 شخصیت های هنری پرآوازه ای در برنامه گل ها شرکت داشتند:  ابوالحسن صبا ، روح الله خالقی، مرتضی محجوبی، جواد معروفی، علی تجویدی، حبیب الله بدیعی، همایون خرم، حسین تهرانی، فرهنگ شریف، ادیب خوانساری، رهی معیری ، هوشنگ ابتهاج (سایه)، ابوالحسن ورزی ، اسدالله ملک، حسن کسایی، جلیل شهناز، فرهاد فخرالدینی، حسین علیزاده، پرویز مشکاتیان وده ها هنرمند دیگر.

برنامه گل ها بنا بر موضوعی که به آن می پرداخت در طی زمان،  نام های گوناگونی یافت که به ترتیب عبارتند از:

- گل های جاویدان

- گل های رنگارنگ

- برگ سبز (عرفانی- در شب های جمعه)

- یک شاخه گل

- گل های صحرایی (ترانه های محلی)

- گل های تازه  

 در سال های 1384 و1385 خورشیدی در شبکه چهار سیما منتخبی از  مجموعه برنامه ها ی گل ها با نام آوای ایرانی پخش شد . در واقع برنامه ای رادیویی متعلق به نیم قرن پیش با تمهیداتی تلویزیونی پخش شد واین کار قابل تقدیری بود در حالی که رادیویی ها از این کار غفلت کردند.

از آنجا که برنامه گل ها یکی از مهمترین برنامه های رادیویی بوده است بااینکه در حال عرضه کردن بخشی از زندگینامه ام هستم اما به دلیل آن که نام سایتم رادیونوشت است و به دلیل اهمیت بی نظیری که برنامه گل ها داشته است خبر زیر را تقدیم علاقمندان می کنم. در اینجا یادآور می شوم  که چند سال پیش در چند سایت خوانده بودم که مرکز مطالعات شرق شناسی لندن در صدد جمع آوری مجموعه برنامه گل هاست. برایم جالب وعجیب بود. موضوع را به یکی از بزرگان رادیو گفتم. برایم گفت چند وقت پیش فردی به او مراجعه کرده بود و این مجموعه را خواسته بود وایشان نیز طبق قانون نمی توانست چنین کند . حدس زد که پس این فرد باید از طرف همین موسسه شرق شناسی باشد. سرانجام آنها توانستند از مجموعه داران خصوصی برنامه گل ها را تهیه کنند وآن را در دسترس شیفتگان ایران و موسیقی ایرانی قرار دهند.

 

برنامه گل ها در کتابخانه ی بریتانیا

 سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵ - ۷ فوريه ۲۰۰۷

 خبرگزاری میراث فرهنگی - بین الملل - میترااسدنیا: پروژه احیا و گردآوری دیجیتالی مجموعه برنامه های رادیویی گلها با استفاده ار تکنولوژی های جدید حفاظت صوتی از سوی آرشیوهای درخطر کتابخانه بریتانیا در لندن به اجرا در می آید.به گزارش کتابخانه بریتانیا در لندن، این برنامه به عنوان یک پروژه بزرگ تحقیقاتی با تخصیص هزینه ای در حدود 59,913 پوند و به مدت 14 ماه ، توسط «جین لویسون» از دانشگاه لندن به اجرا در آمده است.

برنامه رادیویی گلها دربردارنده تعداد 1578 برنامه و در حدود 847 ساعت برنامه رادیویی است که مجموعا در یک دوره زمانی 23 ساله از 1956 تا 1979 از رادیو ایران پخش میشد.این برنامه ها دارای محتوایی ادبی و هنری بود با قرائت اشعار فارسی، آواز و ارکستر موسیقی همراهی بود و در فواصلی از آن نیز ساز سولو  به اجرا در می آمد. کتابخانه بریتانیا در بخشی از اطلاعیه ای که دراین زمینه منتشر کرده در اشاره به اهمیت فرهنگی و هنری این آثار آورده است:«طی مدت 23 سالی که این برنامه از رادیو پخش  شد بیشتر ادیبان برجسته، گویندگان صاحب نام رادیو، خوانندگان و آهنگساران و موسیقی دانان زبردست و مشهور ایرانی برای شرکت در آن دعوت شدند . این موضوع سبب شده است که امروزه این برنامه ها به عنوان عالی ترین سرمشق و کامل ترین نمونه های موسیقی و بیان ادبی تلقی میشود. زیرا بااستفاده از قرائت و اجرای بسیاری از اشعار کلاسیک و نو فارسی همراه با استانداردهای عالی موسیقایی و ادبی، هنوز هم در ایران مورد تحسین و احترام بسیار است و درمیان پژوهشگران و موسیقی دانان به عنوان دایره المعارف موسیقی و شعر فارسی تلقی می شود.»

در بخش دیگری از این اطلاعیه آمده است: «این برنامه ها از همان دوران به عنوان منبع الهام و انتشار فرهنگ فارسی، در موسیقی و موسیقی دانان ایرانی مورد تکریم و پیروی قرار گرفت . در حالی که تا پیش از آن کار تمرین و اجرای موسیقی درفضاهای بسته و محفل های خصوصی بیشتر رواج داشت . زیرا اجرای موسیقی در مکان های عمومی و در حضور عموم مردم، همانند عمل  آوازخوانان دوره گرد تلقی می شد و مورد پذیرش نبود. اما ارائه این برنامه ها سب شد موسیقی دانان و نوازندگان و خوانندگان آن به سبب کیفیت بی نظیر ادبی ، موسیقایی و هنری این برنامه ها نه به عنوان مطربان و خوانندگان کاباره ها و یا خوانندگان دوره گرد، بلکه به عنوان افرادی فاضل و استادان برجسته این فن و هنر مورد تکریم و احترام اجتماعی قرار گیرند. این امر خود سبب تحول موسیقی درایران شد.» مسولان کتابخانه بریتانیا اظهار کرده اند که  طی چند دهه اخیر بسیاری از اسناد منحصر به فرد از میراث فرهنگی و موسیقی ایران احتمالا از دست رفته ، مفقود و یا نابود شده است. در حالی که جمع آوری، حفاظت و دخیره این قبیل آثار در یک موسسه آکادمیک که این مدارک را قابل دسترسی و ارائه به تمام علاقمندان به موسیقی، ادبیات و فرهنگ ایران کند بسیاری ضروری است.  از این رو پروژه جمع آوری و ایجاد یک آرشیو دیجیتال از تمام برنامه های گلها که توسط «داود پیرنیا » در رادیو ایران پایه گذاری شد با هدف تهیه مخزنی ازاین آثار در کتابخانه بریتانیا به اجرا در آمده است. این پروژه به منظور دستیابی پژوهشگران در ادبیات و موسیقی ایرانی درسطوح مختلف آکادمیک با حمایت و کمک مالی و تخصصی «برنامه آرشیوهای در خطر» در این کتابخانه انحام میگیرد که مستلزم سفر به ایران و دستیابی به نوارهای به جا مانده از این برنامه ها در آرشیوهای شخصی وموسسات خصوصی بود.

درحال حاضر تهیه نسخه دیجیتالی 707 ساعت ازمجموع 847 ساعت برنامه ضبط شده توسط داود پیرنیا در دست اقدام است . این در شرایطی است که بسیاری از صاحبان آرشیوهای خصوصی حاضر به نقل و انتقال این نوارها از آرشیوهای شخصی خود نیستند و تکنسین های صدا به منظور تهیه نسخه های کپی از آن ها ، ناگزیر به انتقال تجهیرات صوتی به برخی آرشیوهای شخصی می شوند. طبق برنامه ریزی های انجام شده، این قطعات و محتویات هر برنامه با کمک ستاد پژوهش های ادبی وموسیقایی کتابخانه بریتانیا فهرست برداری خواهند شد.»در پایان این گزارش به نقل از همایون خرم آمده است:«به طور کلی برنامه های گلها را باید به عنوان گنجینه ای شنیداری و قابل بررسی از تاریخ موسیقی سنتی ایران تلقی کرد. تا توجه به تلاش های باور نکردنی که در تولید این برنامه ها صورت گرفته و با توجه به نفوذ عمیقی که در جامعه ایرانی داشته اند جلب شود . این برنامه ها هنوز هم به عنوان بهترین منبع و مرجع موسیقی درکشور ما مورد ارجاع و استناد هستند. بنابراین حفاظت و انتقال این آثار به نسل های آینده بسیار  اهمیت دارد.»

در هفته آینده نیز در باره زندگیم ورادیو و تلویزیون خواهم گفت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 10:32  توسط ناصر عابدینی  | 

مدتی این مثنوی تاخیر شد

خوشبختانه هنوز هم ناصر عابدینی هستم و غرقه الطاف و نعمت های بیشمار خداوندی. اهل دل گفته اند: او عطا که دهد به کرم خود دهد نه به استحقاق تو؛ به جود خود دهد نه به سجود تو؛ به خدایی خود دهد نه به کدخدایی تو.

آری این تا بعد، زیاد طول کشید. البته نه فلسفه ای داشت و نه به سبب ناز و نیازی بود.  امیدوارم ازاین پس چنین نشود.

و اما ازاین پس :

از سال 1346 تا سال 1351دوره تحصیلات ابتداییم را به پایان بردم و همه این دوران درهمان مدرسه مترجم الدوله خیابان غیاثی در شهباز جنوبی بود. آموزگار کلاس دومم خانم تن ساز وکلاس سومم خانم انصاری بود و چهارم و پنجم رامتاسفانه فراموش کرده ام.

این دوران سرشار از آرامش کودکانه بود و هنوز هنگامی که بر کشتی خیال می نشینم و به آن دوران سفر می کنم برایم بسیا ر دل انگیز است.

از سال چهارم ابتدایی  (1349خورشیدی) در شب های جمعه به همراه پدرم به هیئت می رفتیم: هیئت انصارالحسین شرق شهباز. بیشتر اعضای این هیئت مذهبی با یکدیگر دوست یا قوم و خویش بودند. سرپرست و قاری آن سید حسین جواهری فرد بود که از دهه سی، در محله خیابان بهشت دولاب، ساکن شده بودند. ایشان جزو کسبه و معتمدان در چهار راه جهان پناه بود و هنوز هم در همانجا مشغول است. او که از علاقمند به قرآن بود و از مسائل دینی مطلع، توانست نزدیک سه دهه این هیئت راسرپرستی کند و تعداد زیادی از جوانان علاقمند را آموزش دهد. من نیز در این هیئت ازایشان بسیار آموختم و همواره مدیون تلاش های بی شائبه و بی منتش می باشم.

سرانجام این هیئت بعد از شهریور1357برای همیشه تعطیل شد. در هیئت انصار الحسین (ع) ابتداهمگی قرآن می خواندیم؛ اگر غلطی داشتیم اصلاح می شد و سپس تفسیری از آیات خوانده شده ارایه می گردید. پس از صرف چای یک ساعتی هم به وعظ واعظی گوش می کردیم. فصل سبز هیئت انصارالحسین ماه محرم بود. از اول محرم تا عاشورا هر شب جلسه داشتیم. این شب ها یکی از ماندگارترین ها، در خاطره جمعی مذهبی ماست. گاه درتابستان ها هیئت در باغ رییسی که در خیابان جهان پناه قرار داشت برگزار می شد. باغ بزرگی که تا خیابان خراسان امتداد داشت و بخش دوم باغ که در قسمت جنوبی خیابان خراسان قرار گرفته بود. اکنون همین بخش جنوبی تبدیل به درمانگاه و بیمارستان شده است اما بخش اول هنوز برپاست و در بسته. هیئت در میانه باغ برگزار می شد. نسیم خنکی که از میان انبوهه برگ های درختان می وزید مشام نشستگان را نوازش می کرد. آوای جیر جیرک ها و غوک ها در شب تابستان؛  شب بودن شب رادر آن باغ  پررنگ تر می کرد.

در سال 1351 وارد دوره راهنمایی شدم باز در همان مدرسه مترجم الدوله. این مدرسه در واقع یک مدرسه بود که از دهه سی خورشیدی دیواری  وسط آن کشیده بودند. بخش شرقی آن، نظام ابتدایی قدیم بود (از کلاس اول تا ششم) به نام مترجم الدوله و بخش غربی آن نظام دبیرستانی قدیم بود (از کلاس هفتم  تا دوازدهم) به نام ابوریحان. از سال 1350نظام آموزشی در ایران سه دوره ای شد: ابتدایی، راهنمایی، متوسطه. به همین علت مدرسه ابتدایی نظام قدیم را دو قسمت کردند و نام آن رامدرسه راهنمایی مترجم الدوله گذاشتند.

چه در دوره ابتدایی و چه در دوره راهنمایی مدیر مدرسه ما فردی بود به نام آقای صادقی. فردی با قد کوتاه وشخصیتی مصمم. او هر روز در سر صف، پیش از ورود به کلاس و پس از قرائت قرآن، چند دقیقه ای سخنرانی می کرد، هورایی می کشیدی، دست می زدیم آنگاه به کلاس می رفتیم.

دوره راهنمایی نیز آموزگاران بسیار خوبی داشتیم: خانم حقیقی (زبان انگلیسی)، خانم ابهری (فارسی)، آقای انصاری (تعلیمات اجتماعی)، آقای اناری (قرآن وتعلیمات دینی)، خانم ایلخانی (زبان و ورزش)، خانم انصاری (علوم تجربی).

از کلاس اول ابتدایی تا سوم راهنمایی برایم پر از خاطرات شیرین و  شعف برانگیز است. همیشه هفته اول مهر، دلتنگ خانه و مادرم می شدم. گویا از یک محیط گرم و دلچسب وارد محیطی سرد و بی روح می شدم. ولی کم کم خو می گرفتم. در آن دوره تحصیلی، کتاب ها و موضوعاتش مرا به این سو و آن سو سیر می داد: تصاویر صفحات آغازین کتاب فارسی سال اول ابتدایی، بابا آب داد، دهقان فداکار، داستان عبدالله بری و بحری، دوست بزرگ بچه ها (جبار باغچه بان)، پزشک انسان دوست (آلبرت شوایتزر)، کتاب های تعلیمات دینی بازمینه سبزرنگ زیبا، درس ها ی مربوط به علوم تجربی از مباحث مولکول ها گرفته تا انواع ابرهای آسمان، داستان حیات بر کره زمین، مباحث گیاه شناسی، حساب و هندسه و خلاصه ده ها موضوع وخاطره دیگر. هنوز هم پس از گذشت چهار دهه همان خیال انگیزی را برایم دارد.

یکی از موضوعات جالب برای من برنامه های رادیو و تلویزیون بود.

هفته آینده در این باره خواهم نوشت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 11:10  توسط ناصر عابدینی  | 

من و زندگی ام : نگاهی دیگر به نامه زندگی

(بخش اول)

خوشبختانه ناصرعابدینی هستم. در سی ام شهریور 1340 خورشیدی در تهران ، از نعمت زندگی بهره مند شدم و این نشانه آن بود که به قول رابیندرانات تاگور (شاعر و نویسنده شهیر هندی)هنوز خداوند به انسان امیدوار است. پدرم و مادرم هردو مزه کارگری راچشیده بودند.پدرم کارگر کشبافی بود و مادرم کارگر صحافی. مادرم (محترم) پس از ازدواج به خانه داری مشغول شد و پدرم (صفر) به همان کار کشبافی.

بر خلاف بسیاری از نویسندگان از ابتدای کودکی ام هیچ نشانه ای از این استعداد را در من ذکر نکرده اند. نه در چشمانم بارقه ای دیدند و نه در سیمایم نشانه ای. فقط بازی کردن و غرق شدن در رویاهای کودکانه بود که همچون دیگر کودکان ، نشانه برجسته زندگی ام محسوب می شد.

خانه ما تک اتاقی بود اجاره ای در انتهای کوچه حاج زمان خان در محله بازار تهران در طبقه دوم. محله بازار تهران، با ساختمان ها وکوچه ها و گذرگاه های قدیمی که داشت حس تعلق به تاریخ کهن ایران را در ذهن و روان هر فردی زنده می کرد :حجره های گوناگون با انواع کالاها ، مسجدها و تکیه های فراوان   ،خانه های بزرگ آجری ، بن بست های شکیل و زیبا با طاق های ضربی ، درهای چوبی منبت کاری شده و سقاخانه های متعدد با تصاویر و نقش های خیره کننده  ، زینت بخش محله بازار بودند.بارها شاهد حاجت طلبی و اشک ریختن مادرم در جلوی این سقاخانه ها بودم.

اولین فرزند خانواده بودم. پدرم و مادرم علاقه فراوانی به من داشتند که این هم معمولا امری طبیعی است. پس از من پنج نفر دیگر به خانواده اضافه شدند .پس از چند بار جابه جایی سرانجام در سال 1345 خورشیدی به محله شهباز جنوبی در شرق تهران رفتیم، بین محله دولاب وباغ رییسی . این خانه کوچک را والدینم به اقساط خریداری کردند. خانه ها در این محله ، تازه ساز بودند به همین دلیل نه آب داشتیم و نه برق. با آب انباری که در خانه داشتیم و با یک چراغ گردسوز وفانوس  روزگارمان به خوبی وخوشی می گذشت.در محله جدید کمی دور از خانه ،  پر بود از یخچالی های قدیم: دیوارهای خشتی بلندی که در زمستان ها در آنها آب جاری می کردند تا در تابستان ها از یخ آن استفاده کنند. ولی با گذشت زمان دیگر یخچالی ها بی مصرف مانده بودند و دیوارهای بلندش مکان محصوری رافراهم می کرد برای بازی بچه ها و جوانان به ویژه بازی فوتبال. علی پروین نیز از دل همین  زمین های یخچالی سر برآورد.

تابستان و زمستان دو فصل متضادی بودند که پشت پنجره اتاقمان جلوه زیبایی داشتند. در تابستان جلوی  پنجره ها را حصیر چوبی می انداختیم تا گرما راملایم سازد. هرم آفتاب به ویژه در ظهر که محله ساکت بود همراه با بال زدن مگس ها در دهان گس تابستان در زیرزمین خانه این فصل را در ذهنم برجسته می کرد. در زمستان ، کرسی با بوی مطبوع ذغا لش ، صدای رادیو ی چوبی بزرگ، دود سیگار پدر در اتاق در بسته ، سوز سرما از لای درز درها و سرانجام بوی دم پختک روی چراغ سه فتیله ای ، این فصل را در ذهنم نقش داده بود.

در آن دوره ، تابستان و زمستان فصل های تلاش های طاقت فرسا برای هر زن خانه دار بودند . مادرم در تابستان به خشک کردن انواع سبزی ها ، درست کردن رب گوجه فرنگی ، تهیه ذغال و شستن آنها و انبار کردنشان می پرداخت. او در زمستان با روشن کردن پریموس (نوعی چراغ نفتی – بادی کوچک) در حیاط ، زیر برف و سرما مشغول شستن لباس ها در داخل تشت می شد.مادرم سرتا پای خود را می پوشاند تا  سیلی سرما ، سرخی ضرب دستش را به او نرساند.

در سال 1346 خورشیدی همراه مادرم دوان دوان به مدرسه مترجم الدوله (در خیابان غیاثی) رفتم تا اسمم را برای کلاس اول بنویسد. مدرسه ای بزرگ با آجرهای قرمز و شیروانی بر سقفش . پیش از این با مادرم به مدرسه مترجم الدوله آمده بودم. او در کلاس های شبانه آنجا که مخصوص بزرگسالان بود و به آن کلاس های اکابر می گفتند شرکت می کرد و من نیز با او همراه می شدم. شیفته مدرسه ، تخته سیاه و درس وآموزگار بودم. هنوز هم طنین یکی از درس های کتاب اول دوره اکابر را در گوشم می شنوم : الهی !یکتا و بی همتایی ، از عیب مبرایی ...همه با هم می خواندند ومن در خاطرم ماند. بعدها فهمیدم این گفتارهای موزون از پیر هرات ،خواجه عبدالله انصاری است .

اول مهر ماه 1346 خورشیدی به مدرسه رفتم به کلاس اول . آموزگارمان خانم حقیقی پور بود ، زن مهربانی که خواندن و نوشتن را به من آموخت . نعمت خواندن و نوشتن را تا پایان عمر مدیون او هستم . دراوایل سال تحصیلی یک جعبه مداد رنگی کوچک به من جایزه داد ، مدادهای رنگی تمام شدند اما  محبت یک رنگ او همیشه در دلم زنده است . بر دستان پرمهرش که مداد رادر دستانم جای داد و مرا آموخت که چگونه آن را  برای نوشتن به کار برم ، بوسه می زنم . (تا بعد)

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 17:40  توسط ناصر عابدینی  |